یه نور کوچولو، خیلی کوچولو

چشمهایم را ببخش که نگاهت کردند و مرا ببخش که بی اجازه تو دلم لرزید

لیلی و مجنون
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠  کلمات کلیدی:

کی گقته لیلی و مجنون دیگه نیست....

دنیا پر شده از لیلی و مجنون و فرهاد وشیرین...

اینجام پر از عاشق ها و معشوقه هاییه که واسه هم میمیرن.....  شایدم واسه هم مردن

حالا حتما لازم نیست جون بدن... همین که یکی روحشو ....ذهنشو.... قلبشو بده یعنی مرده است....

اینجا پر از معشوقه هاییه که خیانت میکنن نه پشت هم حتی رو به روی هم.... اما با این حال یکی هست که بازم بهش لبخند بزنه و تو آغوشش بگیره.... این یعنی تو یه عاشقی... یه عاشق واقعی.... مثه خیلیااااااا......

 


 
من زنم....
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۳  کلمات کلیدی:

 

من زنم ...
با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد
من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو
میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی !

قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند!

دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم!

دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است...

به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی!

دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی....

و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی!

دردم می آید نمی فهمی.....

تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است!

حیف که ناموس برای تو وسط پا است نه تفکر!

حیف که فاحشه ی مغزی بودن ،بی اهمیت تر از فاحشه تنی است!!

من محتاج درک شدن نیستم، دردم می آید خر فرض شوم!

دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری!

و هر بار که آزادیم را محدود میکنی

میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است!

نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود؟!

میدانی ؟

دلم از مادر هایمان میگیرد!

بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده!

خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند.....

نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت

جایش النگو داد ...!!

مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد!!

تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است!

دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است!

ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک میخورد

باز هم همین را میگویی؟!

ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟

دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...

و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند !

دردم می آید...

از این همه بی کسی دردم می آید!!!



 
فرهاد
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٠  کلمات کلیدی:

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد، و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده
است
مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد.
دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و ستبر نمی زند.
دنیا بیستون است و روی هر ستون،عفریت فرهاد کش نشسته است.هر روزپایین
...می آید و
در گوشت نجوا میکند: که شیرین دوستت ندارد. وجهان تلخ میشود
تو اما باور نکن...
زیرا تا که عشق هست، شیرین هست
عشق اما گاهی سخت میشود، آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید
روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه میتوان ردی از عشق گذاشت
وگرنه هیچ کس باور نمیکند این بیستون فرهادی داشت...


 
 
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۸  کلمات کلیدی:

 

گفتی بعضی چیزا ندونستنش بهتره.... گفتم بگو... گفتی این از اون چیزاست.... خندیدم... گفتی خفه شو اصلا خنده نداره(اما تو نفهمیدی خنده ام از رو ترس و عصبانیته)... بازم خندیدمو گفتم بگو.... گفتی قسم بخور.... خوردم... گفتم بگو...بگو...بگو...

تو گفتی... همه چیو تو یه جمله و من فهمیدم ندونستن بدم نیست...فهمیدم که نباید خیلی چیزارو بدونم....ولی بازم دیر اینارو فهمیدم

نمیدونم وقتی شک داری و شکت با یه جمله به یقین تبدیل میشه و هضمش واست سخته باید چیکار کنی؟!

آره حالا دیگه مطمئنم به خیلی چیزا..... یقین دارم.... اما....

پ.ن.1: می بوسم می گذارم کنار ، تمام ِ چیز هایی که ندارم را ،دست هایت را ، شانه هایت را ، عاشقی ات را ،

همه را

چگونه در این چشم های زیبا
جا داده ای
این همه دروغ را؟

 



 
 
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩  کلمات کلیدی:

سلام...

اگه الان اومدم اینجا بنویسم واسه خاطر مومو بود...

زندگیم درسته یکم سخت شده بود ولی الان خوبه... یعنی عالیه...

همه رو دوست دارم... حتی تو که ازت متنفرمو بازم دوست دارم....

بهترین لحظه های زندگیم وقتیه که میشینم پشت کانتر و تورو نگاه میکنم(بین خودمون بمونه)چشمک

پ.ن.١:داداش سرباز شد... من بازم تنها شدمناراحت

پ.ن.٢: تازه فهمیدم دوست داشتن قشنگه به شرطی که تو سیاست شو داشته باشی...



 
خفگی
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۸  کلمات کلیدی:

زندگیم تو چند تا کلمه خلاصه شده....

نسدونال ۶٠٠ سی سی، نیمبکس ۴٠٠، لوله ٧، لارنگوسکوپ، دستگاه ، نفس عمیق بکش تا لوله رو درارم....

اما این وسط هیچ کس نیس به خودم بگه نفس بکش حالا عمیقم نبود مهم نیست فقط نفس بکش تا منم نفس بکشم....

                                          همین....

                       


 
بی ربط
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٧  کلمات کلیدی:

اعصابم خورده، مثه اینکه یکی از درسامو افتادم مرده شور این دانشگاهو با استاداش...

کارآموزی خستم کرده دلم میخواد خودمم مثه اون مریضای بیچاره که زیر دست ما بیهوش میشن ، بیهوش شمو دیگه بلند نشم....

وقتی با یه حرف کوچیک میزنم زیره گریه و عزیزترین فردت میپرسه چی شده و نمیدونی باید از کجا شروع کنی اصلا بهش چی بگی بدترین لحظه روزمه....

دلم دوستای جدید میخواد... آدمای جدید..... زندگی جدید... و یه زهرای جدید...!!

دیگه بسه...... تمومش کن.

                    


 
چه حسی....
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٢  کلمات کلیدی:

اوووووووووووووووووووووه کلی وقت بود سر نزده بودم اینجا دلم واسه جهندم تنگیده بود....

امتحانام در اصل باید امروز تموم میشد اگه اون دو روز تعطیلیه نکبت نبود امروز باید خلاص میشدم....

وقتی به  یه دوست خوب زنگ میزنی و منتظری که بازم بگه مشترک مورد نظر خاموش میباشد یهو بوق میخوره و جواب میده و تو اونقدر خوشحالی که سوالت یادت میره که کنکور چطور بود؟!!!.... و وقتی اون از یه اتفاق مهم برات میگه و تو نمیدونی چرا بغض گلوتو میسوزونه و خوشحالی از اینکه آرزوش  و آرزوت براورده شده، نمیتونی بفهمی چه حسی میتونه باشه.... انقدر دلم برات تنگ شده بزغاله که اگه ببینمت دلم میخواد محکم بغلت کنمنیشخند

پ.ن.١:یکی ازم پرسید چند سالته؟.. گفتم: داره بیست سالم میشه.... گفت: نسبت به بیست سالگیت چه حسی داری؟... گفتم: نمیدونم!!!...

واقعا چه حسی دارم؟؟؟!!!سوال

پ.ن.٢:زندگی اونقدر قشنگه که دلم یه بارون میخواد... یه باروووووووووون خوب



 
← صفحه بعد