گفتی بعضی چیزا ندونستنش بهتره.... گفتم بگو... گفتی این از اون چیزاست.... خندیدم... گفتی خفه شو اصلا خنده نداره(اما تو نفهمیدی خنده ام از رو ترس و عصبانیته)... بازم خندیدمو گفتم بگو.... گفتی قسم بخور.... خوردم... گفتم بگو...بگو...بگو...
تو گفتی... همه چیو تو یه جمله و من فهمیدم ندونستن بدم نیست...فهمیدم که نباید خیلی چیزارو بدونم....ولی بازم دیر اینارو فهمیدم
نمیدونم وقتی شک داری و شکت با یه جمله به یقین تبدیل میشه و هضمش واست سخته باید چیکار کنی؟!
آره حالا دیگه مطمئنم به خیلی چیزا..... یقین دارم.... اما....
پ.ن.1: می بوسم می گذارم کنار ، تمام ِ چیز هایی که ندارم را ،دست هایت را ، شانه هایت را ، عاشقی ات را ،
همه را
چگونه در این چشم های زیبا
جا داده ای
این همه دروغ را؟
